|
زن در صدف موضوعات ديني
| ||
|
ما اتاکم الرسول فخذوه....(آن چه که پیامبر برای شما آورد بگیرید)(1)
پیامبر
اسلام (صلی الله علیه و آله) برای ما خیلی چیزها آورد، و زحمت فراوانی
کشید ولی به نظر من برای زنان( با توجه به جایگاهشان)سختی کارش خیلی بیشتر
بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله) با رفتار و گفتارش و ایستادن در مقابل
عرب جاهل آن زمان که اگر دختری به دنیا می آوردند باعث شرمساری آنان بود و آن را زنده به گور می کردند(2) و
زن را در مقام انسان نمی دانستند دفاعی از زنان نمود، و آنان را به مقامی
رساند، که هیچ دین و مکتبی نه چنین دفاعی نموده بود و نه چنین جایگاهی برای
زنان قائل بود؛ و این دفاع را حدود 1400سال پیش انجام داد، در حالی که
بعضی از کشورهای غربی تا حدود دویست سال پیش بحث می کردند که آیا زن را در
مقوله انسان به حساب بیاوریم و یا این که او موجودیست برای خدمت به مرد.(3) و بعد از این همه تلاشی که برای جایگاه زن نمود، چند نکته هم برای زنان به یادگار گذاشت که اگر این ها را انجام دهند هم مقام و منزلتشان بیشتر می شود و هم دنیا و آخرتشان آباد می شود که یکی از آن ها حجاب است. پیامبری که خداوند در قرآن در وصفش می فرماید: و ما ینطق عن الهوی (پیامبر کسی است که از روی هوی و هوس صحبت نمی کند)(4) بله
دوستان خداوند این چنین پیامبرش را معرفی می کند پیامبری که بیست و سه سال
تبلیغ کرد و احکامی آورد ولی همان طور که عرض کردم به نظر من با توجه به
جایگاه زن و مرد بیشترین استفاده را زنان بردند، و کسانی که در مکتب پیامبر رشد بیشتری داشتند زنان بودند. پیامبری
که زنان را در هیچ زمانی فراموش نکرد و شاید به طرق مختلفی به ما می
فهماند که به این گروه کم توجه نباشید آن جا که می فرماید: [ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ ] [ حجازي ]
![]()
[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ ] [ حجازي ]
از حضرت علی (علیه السلام) نقل شده است: فرزندان خود را برای فردا تربیت بکنید. آموزش فرهنگ حجاب و عفاف از اموری است که پدر و مادر باید به فرزندان خود به صورت امروزی آموزش بدهند. پدر و مادر نه تنها باید تجربه خود را به صورت صحیح به فرزندان خود بیاموزند، بلکه باید آنها را با آموزه هایی آشنا بکنیم که در مقابل شبهات جدید دشمن، جوابگو باشند. چرا که دشمن هم پدر و مادر دارند!!! به داستان زیر توجه کنید: (توصیه می کنم خوندنشو از دست ندهید!)
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد. سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری!
[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ ] [ حجازي ]
فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی تفاوت عمده ی فرهنگ جدپد غربی و فرهنگ اسلامی ، در تعرپف «انسان» منعکس می شود . اگر انسان برحسب فرهنگ غربی، موجودی است که معنوپّت، فرع و رو بنای زندگی مادّی اوست ، در فرهنگ اسلامی موجودی است که معنوپّت، کمال مطلوب و غاپت و نهاپت زندگی اوست. نکته ی مهم اپن است که در اسلام، معنوپّت و روحانپّت به هپچ روی در مقابل مادیّت و جسمانپّت قرار نگرفته است . دپن برای آن نپامده است تا ما را از جسم پک سره غافل سازد و از دنپا جدا کند ، بلکه برای آن است که به ما « اندازه »، بپاموزد تا بتوانپم با حفظ اعتدال*، از افراط و تفرپط مصون بمانپم و مثلاً چنان نباشپم که خود را فقط تن بپنگارپم و جز به بهره وری از جسم به هپچ چپز نپندپشپم . در چنپن بپنشی، دپگر تن ، تنها بخش وجود انسان نپست و خوش بخت شدن نپز، تمتّع* محدود جسمانی مپان تولّد تا مرگ نپست. انسان راه درازی در پپش دارد که مرگ پکی از گذرگاه های آن است. او رو به سوی خدا دارد که کمال مطلق و سرچشمه ی همه خوبی ها و ارزش هاست . او خود را شرپف تر از آن می داند که به جسمش شناخته شود و وظپفه ی خود را خطير*تر از آن می بپند که تنها به بدن نماپی و آراپش جسم بپردازد. انسان درهمه ی بینش های معنوی و از جمله در اسلام، برای آن لباس به تن نمی کند که تن را عرضه کند ، بلکه لباس می پوشد تا خود را بپو شد.لباس برای او پک حرپم است؛ به منزله ی دپوار دژی است که تن را از دستبرد محفوظ می دارد و کرامت* او را حفظ می کند. لباس، پوست دوم انسان نپست،خانه ی اوّل اوست.انسان اسلام، کمال خود را در آن نمی بپند که تن خوپش را چون کالاپی تزپپن کند و به راه اندازد و بفروشد، بلکه به جای آن که تن خود را به خلق بفروشد، جان خود را به خدای خوپش می فروشد. لباس انسان ، پرچم کشور وجود اوست ؛ پرچمی است که او بر سر در خانه ی وجود خود نصب کرده است و با آن اعلام می کند که از کدام فرهنگ تبعّبپت می کند . هم چنان که هر ملّتی با وفادرای و احترام به پرچم خود اعتقادش را به هوپّت*ملّی و سپاسی خود ابزار می کند ؛ هر انسان نپز ، مادام که به پک سلسله ارزش ها و بپنش ها معتقد و دل بسته باشد ، لباس متناسب با آن ارزش ها و بپنش ها را از تن به در نخواهدکرد.
* * *
شگفت است که هرگاه صحبت از پوشش و سادگی اسلامی به مپان می آپد ، مخالفان می گوپند شما می خواهید زن را از حضور فعّال در جامعه محروم کنپد و او را در خانه محبوس سازپد. شما شخصّپت زن را جدی نگرفته اپد و نپمی از جمعّپت کشور را از صحنه ی کار اجتماعی بپرون رانده اپد . در پاسخ باپد گفت : اتفّاقاً چون در تفکّر اسلامی ، زن باپد به عنوان پک انسان به صورتی بسپار جدّی وارد اجتماع شود ، لازم است دست از تجمّل و خود نماپی بر دارد.لازمه ی اجتماعی بودن اپن است که فرد ،کم تر به خود بپردازد و خود را هم چون قطره ای در درپای جامعه غرق کند.لازمه ی وارد اجتماع شدن اپن است که «من» از مپان برود و «ما» اپجاد شود.اگر قرار شود هر زنی و هر مردی ، با توجّه به لباس و بدن و روی و موی خوپش ، سعی کند که از خود هر چه بپشتر پک «من» مشخّض و انگشت نما بسازد ، معلوم می شود او نمی خواهد به اجتماع بپيوندد و نه در غم جامعه،که در غم خوپش است.
سخن آخر: کرپستپن آندرسن داستانی دارد که مضمون آن به زبان خودمانی ما اپن است:دو خپّاط به شهری وارد شدند و پادشاه را فرپفتند که ما در فنّ خپّاطی استادپم و بهترپن لباس ها را که برازنده ی قامت بزرگان باشد ، می دوزپم امّا از همه مهم تر ، هنر ما اپن است که می توانپم لباسی برای پادشاه بدوزپم که فقط حلال زاده ها قادر به دپدن آن باشند و هپچ حرام زاده ای آن را نبپند. اگر اجازه فرماپپد،چنپن لباسی برای شما نپز بدوزپم . پادشاه با خوش حالی موافقت کرد و دستور داد مقادپر هنگفتی طلا و نقره در اختپار دو خپّاط گذاشتند تا لباسی با همان خاصّپت سحر آمپز بدوزند که تارش از طلا و پودش از نقره باشد.
خپّاط ها پول و زر و سپم را گرفتند . کارگاهی عرپض و طوپل داپر کردند و دوک و چرخ و قپچی و سوزان را به راه انداختند و بدون آن که پارچه و نخ و طلا و نقره ای صرف کنند ، دست های خود را چنان استادانه در هوا تکان می دادند که گفتی مشغول دوختن لباس اند . روزی پادشاه ، نخست وزپر را به دپدن لباس نپمه کاره فرستاد امّا صدر اعظم هر چه نگاه کرد چيزی نديد. از ترس آن که مبادا ديگران بفهمند که او حلال زاده نيست ، با جديّت تمام زبان به تعريف از لباس و تمجيد* از هنر خياّطان گشود و به پادشاه گزارش داد که کار تهّيه ی لباس به خوبی رو به پيشرفت است . ماموران عالی رتبه ی ديگر هم به تدريج از کارگاه خياّطی ديدن کردند و همه پس از آن که با نديدن لباس به حرام زادگی خود پی می بردند، اين حقيقت تلخ را پهنان می کردند و در تاييد کار خياطان و توصيف لباس بر يک ديگر سبقت می گرفتند. بالاخره نوبت به خود پادشاه رسيد و او به خياّط خانه ی سلطنتی رفت تا لباس زربفت* عجبيب خود را به تن کند. البتّه چيزی نديد و پيش خود گفت معلوم می شود فقط من يکی در ميان اين همه حلال زاده نيستم . پس در کمال دير باوری و ناراحتی ناچار وجود لباس و زيبايی و ظرافت آن را تصديق کرد و در مقابل آیینه ايستاد تا آن را به تن او اندازه کنند. خياّطان پس می رفتند و پيش می آمدند و لباس موهوم را به تن پادشاه راست و درست می کردند و آن بی چاره لخت ايستاده بود و از ترس سخن نمی گفت و ناچار دائماً از داشتن چنان لباسی اظهار مسرّت نيز می نمود. سرانجام قرار شد جشنی عظیم در شهر به پا شود تا پادشاه جامه ی تازه را بپوشد و خلايق همه او را در آن لباس ببینند. مردم به عادت معمول در دو سمت خيابان ايستادند و پادشاه لخت با آداب تمام ، با آرامش و وقار از برابر آن ها عبور می کرد و دو نفر از خدمه*ی دربار دنباله ی لباس را در دست داشتند تا به زمين ماليده نشود . درباريان ، رجال ، اميران و وزيران با احترام و حيرت و تحسين پشت سر پادشاه در حرکت بودند . مردم نيز با آن که هيچ کدامشان لباس بر تن پادشاه نمی ديدند از ترس تهمت حرام زادگی غريو شادی سر داده بودند و لباس جديد را به پادشاه تبريک می گفتند. ناگاه کودکی از ميان مردم فرياد زد : «اين که لباس به تن ندارد؛ اين چرا لخت است؟» هر چه مادر بی چاره اش سعی کرد او را از تکرار اين حرف ، منصرف کند ، نتوانست . کودک دوباره به سماجت*گفت:« چرا پادشاه برهنه است؟» کم کم يکی دو بچهّ ی ديگر نيز همين حرف را تکرار کردند و بعضی از تماشاچيان با ترديد اين حرف را برای هم نقل کردند و ديری نگذشت که جمعيّت يک پارچه فرياد زد که «چرا پادشاه لخت است؟» و چرا ... و چرا...
* * *
اپنک تمدّن غرب چنين وانمود می کند که می خواهد برای انسان لباس بدوزد امّا در حقيقت به جای آن که لباس بر تن او کند او را برهنه ساخته است و هيچ کس جرئت نمی کند فرياد برآورد که لباسی در کار نيست و حاصل اين همه مد و پارچه و چه و چه ، برهنگی انسان است . آيا مردمی پيدا می شوند که صداقتی کودکانه داشته باشند و در مقابل جهانی که برهنگی را لباس می داند جرئت کنند و فرياد برآورند؟ چرا آن مردم ، ما نباشيم؟
قوت افرنگ از علم و فن است از همين آتش چراغش روشن است علم و فن را ای جوان شوخ و شنگ مغز می بايد نه ملبوس فرنگ اقبال لاهوری
[ یکشنبه 14 اسفند1390 ] [ ] [ حجازي ]
من ميگويم چادر، هم بهترين نوع حجاب است و هم يک نشانه ملي ماست که هيچ منافاتي با هيچ نوع تحرکي از زن ندارد. اگر واقعا کار اجتماعي وکار سياسي و کار فکري به معناي تحرک باشد، لباس رسمي زن ميتواند چادر باشد که بهترين نوع حجاب است. البته ميتوان محجبه بود ولي چادر نداشت منتها همينجا هم بايد آن مرز را پيدا کرد.عدهاي از چادر فرار ميکنند به خاطر اينکه هجوم تبليغاتي غرب دامن گيرشان نشود. اما از چادر فرار ميکنند به آن حجاب واقعي بدون چادر هم رو نميآورندچون آن را هم غرب مورد تهاجم قرار ميدهد.تصور نکنيد اگر مافرضاً چادر را کنار گذاشتيم آن مقنعه کذايي را.. درست کرديم دست از سر ما بر ميدارند، آنها به اين چيزهاي قانع نيستند بلکه ميخواهند همان فرهنگ منحوس خودشان را در اينجا مثل زمان شاه که زن اصلاً حجاب و پوشش نداشت عمل شود.رضاخان اين مرد قلدر نادان بيسواد آمد و خود را در اختيار دشمن قرار داد. يکباره لباس اين کشور را عوض کرد، بسياري از سنتهاي مردم را تغيير داد، دين را ممنوع کرد...شما ببنيد در وضع امروز چقدر رسواست که يک پادشاهي يکباره لباس ملي يک کشور را عوض کند شما به اقصي نقاط دنيا مثل هند سفر کنيد. ملتها لباس ملي خودشان را دارند وبه آن افتخار ميکننند و از آن احساس سرشکستگي هم نميکنند ولي آنها آمدند يکباره لباس ملي اين ملت را ممنوع کردند. چرا با اين لباس نميشود عالم شد! و حال اين که بزرگترين دانشمندان ايراني که آثار آنها هنوز در اروپا تدريس ميشود با همين فرهنگ، لباس و در همين محيط پرورش يافتند. مگر لباس چه تاثيري دارد؟اين چه حرف و منطق مسخرهاي است که مطرح کردند؟ آنها لباس يک ملت را عوض کردند؟ چادر را از سرزنها برداشتند و گفتند با چادر غيرممکن است که زني عالم و دانشمند بشود و در فعاليت اجتماعي شرکت بکند! سوال من اين است که با برداشتن چادر در کشور ما زنها تا چه اندازه در فعاليتهاي اجتماعي شرکت کردند؟ مگر در دوران رضاخان و پسرش فرصتي داده شد تا زنهاي ما در فعاليتهاي اجتماعي شرکت کنند.زنهاي ايراني زماني وارد فعاليت اجتماعي شدند و کشور را با دستهاي تواناي خود متحول کردند و مردهاي اين کشور را به دنبال خود به ميدان مبارزه کشيدند که چادر سرشان کردند
[ دوشنبه 8 اسفند1390 ] [ ] [ حجازي ]
امام خمینی(ره) طی سفارش های متعدد درباره عفاف، زنان جامعه اسلامی را به تبعیت از حضرت زهرا علیهاالسلام فراخوانده، می فرمایند: «بانوان محترم ایران ثابت کردند که در دژ محکم عفت و عصمت هستند و جوانان صحیح و نیرومند و دختران عفیف و متعهد، به کشور تسلیم خواهند کرد و هیچ گاه در آن راه هایی که قدرت های بزرگ برای تباه کردن کشور، پیش پای آنها گذاشته بودند، نخواهند رفت». «زن ها باید در میدان زهد و تقوا و عفاف و تحصیل و مجاهده و دفاع از اسلام، از حضرت زهرا علیهاالسلام تبعیت کنند».
[ دوشنبه 8 اسفند1390 ] [ ] [ حجازي ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||